///جورج مولر و هزاران پاسخ به دعاهایش

جورج مولر و هزاران پاسخ به دعاهایش

پیش‌درآمد:

هر سال چندین هزار نفر به زیارت مرقدهای مطهر امام‌ها و امام‌زاده‌ها می‌روند؛ اکثر آنها حاجتی دارند و آرزویی که برآورده نشده است. همگی دست به دامان آن معصومین دراز می‌کنند تا گشایشی درکارشان پدید آید. مردم از چاره درمانده، هرساله مبالغ هنگفتی پول نقد داخل ضریح طلایی و حرم آن امام عزیز می‌ریزند شاید گره‌ای از کارشان گشوه شود. ایشان مستاصل شده برای رسیدن به دعاها و درخواستهایشان سفره نذری پهن کرده، حلوا و نخود مشکل‌گشا پخش کرده، سالها برای آرزوی دلشان دست به دعا برمی‌دارند اما با همه این تلاش‌ها به نظر می‌رسد که درهای آسمان کاملا به روی ایشان بسته است.

تا به حال کسی نشنیده که الله دعای بنده‌اش را مستجاب کرده باشد هر مسلمانی به تجربه می‌داند که دعاکردن به درگاه الله کار بیهوده‌ای است؛ در شان آن خدای متعال نیست که به ناله و زاری بندگانش گوش فرادهد و یا  کاری برایشان انجام دهد. به همین دلیل در هر شهر و روستا مقبره امام‌زاده‌ای را افتتاح کرده‌اند تا به عنوان منشی عمل کرده و به درخواستهای بندگان الله رسیدگی کند.

اهل اسلام خدای زنده و حقیقی را نمی‌شناسند و نمی‌دانند که تنها اوست که قادر به پاسخ دادن به دعاهای ایماندارانش است. ایشان به باطل گمان می‌کنند که الله همان خدای راستین و زنده است! اما اگر الله تا به حال  به دعای کسی پاسخ نداده، خدای زنده و حقیقی این کار را کرده و همچنان هم می‌کند؛ هر مسیحی واقعی با خدایی دوست و آشنا شده که نه تنها گوشش به روی دعا و گلایه او باز است بلکه قادر است تا به آنها پاسخ هم بدهد.

در این مقاله کوتاه به زندگی یکی از چنین مسیحیانی نگاه می‌کنیم؛ کتابهای زیادی درباره زندگی او به زبانهای مختلف دنیا نوشته شده است. امید است تا این مختصر تشویقی باشد برای مسیحیان و حق جویان فارسی‌زبان.

جورج مولر:

وی در سال ۱۸۰۵ میلادی در خانواده‌ای مرفه در آلمان بدنیا پا گذاشت؛ پدرش مسئول جمع‌آوری مالیات بود. وی در سنین کودکی و نوجوانی به ندرت به کلیسا ‌رفته و یا کتاب مقدس را می‌خواند. در ده سالگی یاد گرفت تا بی سر و صدا از پولهای دولت که دست پدرش بود بدزدد. وقتی که به سنین نوجوانی رسید به مشروب‌خوری و قمار روی آورد. حتی وقتی که مادرش رو به مرگ بود وی در حال نوشیدن مشروب و ورق‌بازی بود. کمی که سنش بیشتر شد یاد گرفت تا در هتلهای گرانقیمت اتاق گرفته و بعد بدون پرداخت کرایه از آنجا بگریزد. اما عاقبت دستگیرش کردند و به خاطرش به زندان افتاد. هرچند زندان هم تاثیر مثبتی بر او نگذارده و به عیاشی و کارهای خلافش ادامه داد.

تا اینکه در سال ۱۸۲۵ توبه کرده و به مسیح ایمان آورد؛ از آن روز به بعد کل مسیر زندگی‌اش عوض شد. خداوند عیسی مسیح با فیض بیکرانش چنین جوان عیاش و هرزه‌ای را  بدل کرد به ابزار پارسایی؛ وی مشروب و قمار را برای همیشه ترک کرده و کمر به خدمت مسیح و همنوعانش بست. جورج مولر دانشکده مسیحیت و دوره شبانی را در آلمان به پایان رسانیده، ازدواج نموده و برای خدمت به انگلستان سفر نموده و در شهر بریستول ساکن شد.

در آن زمان به دلیل شرایط اقتصادی-اجتماعی و یکی از فرایندهای انقلاب صنعتی وجود تعداد بیشماری از کودکان یتیم و آواره در کوچه و خیابان شهرهای بزرگ انگلستان بود؛ چارلز دیکنز وضعیت آنها را در رمانهایش به تصویر کشیده است. مولر که در ایمان مسیحی‌اش روز به روز رشد می‌کرد، علاقه زیادی به این بچه‌های بی‌سرپرست پیدا کرده بود که روز و شب در خیابانها سرگردان بودند. در سال ۱۸۳۵ در جلسه عمومی در بریستول اعلام کرد که قصد گشایش یک یتیم خانه را دارد. کمک مالی اندکی فراهم شده و او خانه‌ای را بدین منظور در خیابان ویلسون اجاره کرد تا از تعدادی از این کودکان بی‌سرپرست نگهداری کند.

در ابتدا در آن خانه اجاره‌ای وی چند کودک بی‌سرپرست را زیر پروبال خود گرفت. اما با گذر زمان ماه به ماه به تعداد آنها اضافه گشت تا جایی که وی تصمیم گرفت به جای اجاره خانه دست به ساخت یک یتیم‌خانه بزرگ بزند. اما نه خود قدرت مالی چنین کاری را داشت و نه دولت به او کمک می‌کرد و نه دوست و آشنایی ثروتمند داشت. چه باک! او به خدایی ایمان داشت که تقریبا همواره به دعاهایش پاسخ می‌داد. وی با ایمانی ساده و اعتماد به اینکه خداوند زنده و حقیقی به او کمک خواهد رسانید دست به کار شد. جورج مولر خیلی ساده شروع کرد به دعا کردن؛ نه معجزه‌ای به وقوع پیوست، نه گنجینه را از زیر خاک بیرون کشید، نه فرشتگان از آسمان برایش پول آوردند، اما خداوند دعاهای او را شنیده و در دل بسیاری از دیگر مسیحیان گذارد تا به او کمک رسانند. وی دعا کرد، همزمان با آن تلاش و مدیریت نمود و خداوند عیسی مسیح به دعاهایش پاسخ داده و او تشویق شد تا بیشتر دعا کند.

در عصری که چارلز داروین با تئوری جدید خود منشاء حیات را زیر سوال کشیده بود، در زمانی که منتقدین کتاب مقدس درباره صحت نبوتها و نوشته‌های پیامبران ذهن مردم را مشوش و دچار شک ‌ساخته بودند، خداوند یکی از مسیحیان عادی را فراخواند تا به همه ثابت سازد که او خدایی تغییرناپذیر و قابل‌اعتماد است؛ خدایی که به قول و وعده خود وفادار است و گوشش به روی دعای ایماندارنش باز.

امروز در بریستول دو ساختمان بزرگ وجود دارد که شبیه به موزه یا کتابخانه می‌ماند اما در واقع یتیم‌خانه‌های بودند که مولر به مرور زمان آنها را در پاسخ به دعاهایش تاسیس کرد به علاوه یک ساختمان سوم که گنجایش بیش از ۴۵۰ کودک را داشت. هزینه ساخت این ساختمانهای بزرگ به پول آن زمان ۱۲۰۰۰۰ پوند بود، درحالیکه مولر شبان یک کلیسای کوچک بود با درآمد سالیانه کمتر از صد پوند! اما وی با اعتماد به خداوند عیسی مسیح و فقط و فقط از راه دعا کردن هزینه آنها را فراهم نمود؛ بدون اینکه از جایی وام بگیرد و یا زیر بار قرض برود. وی در طول عمر طولانی‌اش از ۱۰۰۲۴ یتیم سرپرستی کرد و هرگز یک پوند هم از دولت کمک مالی دریافت ننمود و هرگز به طور مستقیم از کسی درخواست پول نکرد. اما در پاسخ به دعاهایش خداوند ما عیسی مسیح به پول آن زمان و به مرور ۱.۳۸۱.۱۷۱ پوند به دست او رسانید (معادل ۱۱۳ میلیون پوند امروز). وی این پول را خرج نگهداری از کودکان بی‌سرپرست، توزیع ۲۸۵ هزار جلد کتاب مقدس، حمایت از دیگر موسسات مسیحی و همچنین مبشرین مسیحی در کشورهای دیگر نمود. مولر برای هر موضوع کوچک یا بزرگی دعا می‌کرد و انتظار پاسخ به دعایش را داشت. وی در خاطراتش پاسخ به بیش از چندین هزار دعا یاد می‌کند! در اینجا فقط به یک نمونه معروف آن از کتاب زندگینامه وی اشاره میکنیم:

«یک روز همه بشقاب‌ها و لیوانهای روی میز خالی بودند؛ نه غذایی توی آشپزخانه بود و نه پولی برای خریدش. بچه‌ها ایستاده بودند و منتظر صبحانه بودند تا اینکه آقای مولر گفت: بچه‌ها، می‌دانید که باید به موقع برای مدرسه آماده شویم. سپس دستش را برای دعا برافراشت و دعا کرد: ای پدر آسمانی، تو را شکر می‌کنیم برای آنچه که به زودی به ما خواهی  داد تا بخوریم. در ساختمان کوبیده شد؛ نانوا درمقابل در ایستاده بود و گفت: آقای مولر، من دیشب نتوانستم بخوابم. به نوعی حس می‌کردم که برای صبحانه نان ندارید و خداوند عیسی مسیح از من می‌خواهد تا آن را برایتان بیاروم. دیشب ساعت ۲ نصفه شب بیدار شدم و این نانهای تازه را  برایتان اماده کردم. مولر از نانوا تشکر کرد و هنوز او دور نشده بود که در را دوباره کوبیدند؛ این بار مرد شیرفروش بود. وی گفت که گاری‌اش درست روبروی یتیم خانه خراب شده و دوست دارد که دبه‌های بزرگ شیر را به بچه‌ها بدهد تا گاری‌اش سبک شود و بتواند آن را تعمیر کند»

«در میان تو خدایان غیر مباشد و در برابر خدای بیگانه سجده مکن! من یهوه خدای تو هستم که تو را از سرزمین مصر برآوردم. دهان خود را نیکو بگشا که من آن را پر خواهم ساخت.» (مزمور ۸۱: ۹- ۱۰)

دکتر زرینقلوب. لندن. تابستان ۲۰۱۸

برای مطالعه بیشتر و دیدن تصاویر و مدارک رجوع کنید به این سایت:

WWW.GEORGEMULLER.ORG

Print Friendly, PDF & Email
2018-09-03T09:12:09+00:003 سپتامبر , 2018 |زندگینامه کوتاه, ویژه مسیحیان|